تبليغاتX
پیاده رو هنر
 

پیاده رو هنر

 

     
   
 

براي درخواست تبادل لوگو کليک کنيد
  آگهي خود را اضافه كنيد

     
   
 

پيوندها

 

پيوندهاي روزانه

 

امکانات

آرشيو قالبها

 

جستجوگر گوگل

 

امار سايت

افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

توتم  ()

توتم چیست؟

در شناخت جوامع ابتدایی به موضوعی بر می خوریم که طبق نظر مردم شناسان توتم نام گرفته است.توتم به عنوان نیای مشترک افراد یک قبیله است و غالبا دارای نام های حیوانات، گیاهان و یا عناصری از طبیعت است. به طور مثال قبیله ای خود را گرگ و قبیله ای دیگر خود را باران و... نام می نهد. یک چنین پدیده هایی تحت عنوان توتم شناخته می شوند.نخستین بار این کلمه توسط لانگ که یک انسان شناس انگلیسی بود و در جوامع سرخپوستی آمریکای شمالی تحقیق می کرد به کار برده شد. باور به توتم در ذهن انسانهای بدوی بسیار ریشه دار است بطوری که انسانهای بدوی برای توتم مراسم آیینی ویژه ای برگزار می کنند و حتی گاهی اوقات آن را مورد پرستش قرار می دهند. در مواردی که توتم حیوان یا گیاهی باشد خوردن و استفاده از آنها ممنوع شمرده می شود و تنها طبق ضوابط و مراسم خاصی استفاده از آنها جایز است. مانند حالت تقدسی که گاو در هند داردو یا... در بسیاری از جوامع افرادی که دارای توتم یکسانی هستند نمی توانند با هم ازدواج کنند و همسر باید از جامعه ای انتخاب شود که توتم یکسانی نداشته باشند. حالا در اینجا به نظر چند انسان شناس و جامعه شناس در مورد توتم می پردازیم: مک لنان[Mc.Lennan] عقیده دارد که در جوامع ابتدایی مراسم آیینی زیادی برگزار می شود که توتمیسم یکی از آنهاست که طی آن عناصری از طبیعت بعنوان خدای اقوام ابتدایی مورد پرستش قرار می گیرد. رابرتسون اسمیت[Robertson Smith] به بحث خوردن توتم می پردازد که در زمانی معین و طبق آداب خاصی صورت می گرفته است.او بیان می کند که افراد جوامع ابتدایی عقیده داشتند که با خوردن توتم روح و تقدس او به آنها منتقل می شود. فریزر[Frazer] عقیده دارد که توتم نگهبان روح بدویان به حساب می آمده است و بدویان مراسمی جهت تحویل روح فرد به توتمش ترتیب می داده اند . فروید[Freud] با تکنیک روانکاوی خود پدیده توتمیسم را مورد بررسی قرار داده است و در کتاب هایی که با عناوین:" توتم و تابو" ،" توتمیسم" و "برون همسری" نوشته اذعان می دارد که انسان بدوی و کودک نمی توانند بین خود و موجودات بیرونی تفاوت قایل شوند و همینطور روانکاوی کودکانی که از جانوران می ترسیده اند نشان می دهد که آنها جانوران را به جای انسان قرار داده اند. انسان بدوی نیز از پدر خود می ترسد، پدر از توانایی لذت بردن از مادر برخوردار است و در حالی که سایر فرزندان ذکور ازآن محرومند، بنابراین ترسی همراه با حسادت در ناخوآگاه آنها شکل می گیرد و موجب می شود تا پدر در ذهن بعنوان جانوری پنداشته شود و باورهای توتمی از اینجا شکل می گیرد و از طرفی چون احساس مهر نیز در کنار احساس بیم و کین نسبت به پدر وجود دارد کشتن پدر و خوردن گوشت او ممنوع است و اگر این کار صورت گیرد باید برای مرگش سوگواری کرد و چون در اذهان افراد بدوی جانور و توتم جانشین پدر شده است بنابراین است که از خوردن توتم منع به عمل می آید و اگر توتم خورده شود باید طی مراسمی معیین همچون سوگواری بر پدر نسبت به توتم ادای احترام کرد و این همان مراسمی است که در قبایل بدوی برای خوردن توتم برگزار می شود.

در اینجا نظر برخی دیگر از دانشمندان را بیان می کنیم:

ریورز(Rivers) مدعی بود که پدیده توتمیسم از سه جزء روانی،اجتماعی و آیینی تشکیل شده است.تصور خویشاوندی بین افراد یک طایفه با حیوانات یا گیاهان جزء روانی قضیه است،در حالی که ارتباط موجودات با گروه های اجتماعی، بعد اجتماعی قضیه را نشان می دهد و آدابی که منعیات و مراسم خاصی را نسبت به توتم ها تجویز می کند،جنبه آیینی آن را معرفی می کند.

از نظر بوآس (Boas) توتمیسم پدیده اجتماعی و واقعی به حساب نمی آید بلکه مردم شناسان با جمعبندی پدیده های نامربوط به یکدیگر، آن را ابداع کرده اند.جانوری که بعنوان توتم گروهای خویشاوندی را از هم جدا می ساخت،می توانست بوسیله هر رسم دیگری نیز آن کارکرد را القاء کند. گزینش اسم جانوران و گیاهان بعنوان توتم اتفاقی است و جهت تمیز گروه های خویشاوند، از هر چیز دیگری نیز می توان بعنوان نشانه استفاده کرد.

گلدن وایزر(Goldel Wiser) عقیده داشت آنچه در قالب پدیده توتمیسم تعریف می شود، در حقیقت سه پدیده گوناگون را در خود جمع کرده است. این پدیده ها عبارتند از: سازمان طایفه ای و تشکیلات خویشاوندی. نام و موضوعی که تحت عنوان توتم با اعضای طایفه و نوعی خویشاوندی بین افرادی که دارای توتم مشترک هستند.

اما دورکیم (Durkheim) در مورد توتمیسم چیزی دیگر می گفت. از نظر وی توتم بعنوان نشانه ای است که تجسم طایفه و کلان بوده،بطوری که می توان تجلی همبستگی و قدرت اعضای جامعه را در آن یافت.این نشانه ابتدا نقشی ساده مشتمل بر چند خط است که چون با موجودات محیط پیرامون شباهت هایی را نشان می دهد، به مثابه آن موجودات تداعی شده، و در نتیجه همان پیزی را پدید می آورد که تحت نام توتم می شناسیم.

مالینوفسکی(Malinowski) که همه پدیده های مشاهده شده اش را با دیدگاه کارکردی تبیین می کند توتمیسم را نیز از این قاعده مستثنی نساخت. از نظر او از این جهت توتم ها از حیوانات و گیاهان انتخاب می شدند که خوراک انسان ها بوده و برطرف کننده نیازهای زیستی و عاطفی انسان هستند. ارتباطی که در نظام های توتمی بین انسان و جانوران وجود دارد به سبب آن است که آنها واسط بین طبیعت و نوع بشر هستند و در او ایجاد احساسات و عواطف می کنند. پرنده احساس نیاز به پرواز را اقناع می کند،ماهی نیاز به شنا را برطرف می سازد و خزندگان با عوض کردن پوست، جوانی و تازگی را متجلی می سازند. ارتباط این افراد بااین حیوانات از این کارکرد برخوردار است که آرزو ها و نیاز ها عاطفی و زیستی انسان را مرتفع می سازد، بنابراین توتم ها به سبب کارکردی که برای بومیان دارند، بوسیله آنها خلق شده و به کار گرفته می شوند.

موفق و ماندگار مانید



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  0:49 در تاريخ چهارشنبه نهم دی 1388

 

  ()

بعداز یک سال فاصله از دنیای اینترنت و وبلاگم با برگشتم بهترین کار، یادی از استاد بازیگری ایران خسرو شکیبایی است که درسته ۲۸ تیر ماه سالگرد وفات این بزرگ بازیگر ایرانی بود اما باز هم ذکر و یاد هنرمندان بزرگی چون وی بر هر خانواده بازیگری در ایران واجب و ضروری است تا ادای دین  به پیشکسوت خود کنه گرچه من خیلی دیر اومدم تسلیت بگم تو وبلاگم.

 بگذریم مطلب زیر رو بخونیم خالی از لطف نیست:

روايت پرويز پرستويي از خسرو شکيبايي،مراسم تدفين و هنر بازيگري او

 

روز واقعه

شايد من اولين نفري بودم که اين خبر تلخ را شنيدم. تلفنم زنگ خورد. صداي خسرو را شنيدم. گفتم؛ چطوري خسرو جان. گفت؛ من خسرو نيستم، من پوريا هستم. گفتم؛ چي شده. گفت؛ خسرو فوت کرد.بي حس شدم، کرخت، خالي... چه کار بايد مي کردم. مي دانستم مثل شکيبايي هرگز تکرار نمي شود. مي دانستم به گردن تئاتر و سينما و همه ما حق دارد. مي دانستم که نمي توانم فقط در مراسم اش شرکت کنم. خسرو آنقدر از من جدا نبود که من فقط در مراسم اش شرکت کننده باشم. با خودم فکر مي کردم او چقدر به گردن سينما حق دارد. بعد يادم آمد خسرو قبل از سينما در تئاتر هم حرف اول را مي زد. يادم آمد اداي خسرو را نمي شود درآورد. ياد فني زاده افتادم. او هم تکرار نشد. مطمئن شدم که ديگر خسرو تکرار نمي شود. هر کاري مي توانستم بايد انجام مي دادم تا مراسم اش به بهترين شکل برگزار شود. مسووليت برگزاري مراسم را بر عهده گرفتم.

بار ديگر صحنه

«خسرو مريضه، خانم ها، آقايان خواهش مي کنم اجازه بدهيد.»روز تشييع جنازه در تالار وحدت فرياد من خيلي ها را ناراحت کرد. خيلي ها توقع نداشتند من با صدايي بلندتر حتي از فيلم ها، آنها را به سکوت و همکاري دعوت کنم اما داد زدن آن روز من واقعاً از درد بود نه فرياد بر سر مردم. خسرو محبوب بود. تمام آنچه پيش بيني کرده بوديم به خاطر ازدحام جمعيت غيرقابل اجرا شد.اما با همه بي نظمي هايي که به خاطر جمعيت زياد براي مراسم تشييع جنازه اش به وجود آمد يک اتفاق ويژه برايش افتاد. خيلي از هنرمنداني که تئاتر کار کرده اند و به اصطلاح خاک صحنه خورده اند آرزو دارند روي سن، روي صحنه زندگي را تمام کنند يا لااقل بتوانند از صحنه خداحافظي کنند. خسرو با صحنه خداحافظي کرد. جمعيت زياد بود. آنقدر که ما مجبور شديم خسرو را وارد تالار کنيم تا بتوانيم او را از در ديگري خارج کنيم. يکدفعه به خودمان آمديم و ديديم داريم خسرو را روي سن مي چرخانيم تا به در برسيم. خسرو دور صحنه طواف کرد و براي هميشه از صحنه خداحافظي کرد و از پشت صحنه رفت. دست آخر هم جنازه را داخل آمبولانس نگذاشتيم. بايد پلتيک مي زديم. خسرو با يک پاترول رفت. همه اينها کنار هم نماد زندگي بودند. آن روز همه چيز دست به دست هم داد تا خسرو از روي صحنه با زندگي خداحافظي کند.

قرعه يي به نام شکار

زماني که خسرو به عنوان بازيگر حرفه يي مطرح بود من هنوز آماتور بودم. اولين بار او را روي صحنه تئاتر ديدم. اسم نمايش خاطرم نيست اما يادم مي آيد در تالار مولوي اجرا مي شد. صداي خسرو در آن صحنه و نور نمايش آنچنان به دلم نشست که همان جا به او و کارش علاقه مند شدم. بعد روزگار گشت و گشت تا فيلم شکار(مجيد جوانمرد،1365) قرار بود نقش مقابل من را رضا بابک بازي کند اما نمي دانم چه شد که يکدفعه قرعه به نام خسرو درآمد و ما زندگي با هم را شروع کرديم. در ايوانکي. تخت هايمان يک سانت هم از هم فاصله نداشت. شايد اگر زندگي ما در پشت صحنه شکار ساخته مي شد از خود فيلم کمتر نبود. يک روز آمد و گفت؛ پرويز من دلم تنگ شده. مي روم تهران پروين را ببينم. فردا برمي گردم. کمپ ما در يک مدرسه بود. نيمه شب يکباره ديديم در مي زنند. در را باز کرديم خسرو بود. گفتم؛ پس چرا برگشتي؟ گفت؛ دلم تنگ شد. نمي دانم حالتم چطور بود که پروين گفت؛ پاشو برو، تو مال اينجا نيستي. فکرت همان جاست. زندگي ما در پشت صحنه شکار يک زندگي شيرين بود که همه چيز را توامان داشت. غم، سکوت، شادي، جديت و...

کودکي نيمه تمام

خيلي چيزها از خسرو ياد گرفتم. بازيگري خسرو فقط جلوي دوربين نبود. براي رسيدن به بازي سير و سلوک خاصي را طي مي کرد. مثلاً اگر قرار بود در فيلم حال خوبي نداشته باشد حتماً پشت صحنه هم حال خوبي نداشت. درگير نقش مي شد. استرس داشت. براي درآمدن نقش دغدغه داشت. همه اينها متاثر از ريشه هاي تئاتري خسرو بود که تا آخرين لحظه هم همراهش ماند. خسرو با اينکه آخر سر مريض شده بود و سن اش بالا رفته بود اما هيچ وقت بازي اش افت نکرد. مدام تلاش مي کرد به بهترين نحو به نقش نزديک شود و بازي کند. خسرو با تمام دانش، سواد و شعوري که نسبت به حرفه اش، بازيگري داشت اما وقتي مي خواست به بازيگري و نقش برسد از کودکي شروع مي کرد. اصلاً يکباره بچه مي شد. حساسيت ها، رنجيدن ها حتي شادماني و پويايي اش کودکانه بود. يادم مي آيد يک بار سر صحنه وقتي راننده تريلي سوئيچ ماشين اش را به او نداد و نگذاشت همه مسير را خودش براند قهر کرد... نه اينکه با آن آدم بدرفتاري کند مثل کودکي که از پدرش قهر مي کند رنجش اش را نشان داد.خسرو از پًي پًي بدن اش، از همه وجودش براي کار استفاده مي کرد. من اين تلاش ها را ديده بودم. من چالش هاي خسرو را ديده بودم و از او آموخته بودم.

کارنامه يي فراتر از هامون

من خسرو را در تئاتر آنقدر بالا ديده بودم که زماني که براي اولين بار وارد سينما شد و بازي اش در فيلم «خط قرمز» مسعود کيميايي مورد توجه و تحسين قرار گرفت اصلاً تعجب نکردم. او آنقدر در کار جدي بود که همه اين جديت را احساس مي کردند. در سينما هم خرد خرد بالا آمد. خيلي ها مي گويند خسرو در فيلم «هامون» درخشيد. خسرو شکيبايي واقعاً در «هامون» بي نظير بود اما او يک شبه ره صد ساله نرفت. صد سال زحمت کشيد و تلاش کرد تا به آنجا رسيد. وقتي در «هامون» مورد توجه قرار گرفت بازي هاي ديگرش هم ديده شد. مثلاً خسرو واقعاً در «شکار» بازي متفاوتي داشت. يا فيلم «خواهران غريب». چه کسي بازي شکيبايي در نقش «مدرس» را فراموش مي کند. از هنرمند و روشنفکر، مدير و عوام از هر کس درباره نقش «مدرس» بپرسي، مي گويد درجه يک بود. او براي بازي در نقش «مدرس» يک منبر را حفظ کرد و مدرسي در ذهن آدم ها نشاند که فراموش نمي شود. اصلاً مگر مي شود شکيبايي سريال «روزي روزگاري» يا فيلم «بانو» مهرجويي را فراموش کرد. معذرت مي خواهم اما واقعاً بين نقش هايي که خسرو بازي کرده نمي توانم يکي را انتخاب کنم. به هر کدام که فکر مي کنم يک بازي درخشان و فوق العاده از او يادم مي آيد.

ديگر تکرار نمي شود

بعضي ها مي گويند شکيبايي در سال هاي اخير در کارهايي بازي کرده که شايد درجه اش پايين تر از کارهاي قبلش بوده. من اعتقاد دارم سينما يک هندوانه در بسته است. خيلي وقت ها با يک گروه خوب کار مي کنيم همه تلاش و هم و غم مان را هم مي گذاريم اما آخر سر به دلايل مختلف آنچه فکر مي کنيم از آب درنمي آيد، با همه اين حرف ها من معتقدم بازي خسرو هيچ وقت افت نکرد حتي در فيلم هايي که درجه اش پايين تر بود.يادم مي آيد آخرين بار که در تالار وحدت براي تقدير از خسرو دعوت شد و خسرو بالا آمد سکوت کرد. هميشه همه حضار و آدم ها مي دانستند وقتي خسرو شکيبايي روي سن مي آيد با يک شوخي بکر و يک طنز قشنگ همه را مي خنداند. آن شب هم با همان هيبت و شکوه آمد روي سن. مي فهميدم درون اش دنياي سخن است اما سکوت کرد. حالش خوب نبود. تعظيم کرد، جايزه اش را گرفت و از روي سن پايين رفت.خسرو شکيبايي از آن دسته هنرمنداني بود که نگاه به بازيگري را عوض کرد. او شور و اشتياق خودش را به بيننده منتقل مي کرد. خسرو از کساني بود که بخشي از جاذبه هاي بازيگري را به وجود آورد. من فقط مي توانم هنر او را با پرويز فني زاده مقايسه کنم و مطمئنم او هم هرگز تکرار نمي شود مثل فني زاده که ديگر تکرار نشد.

مطلب بالا خلاصه شده از متنی است به این نشانی:

www.bazyab.ir



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  16:28 در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388

 

  ()

تمام عشق منهای نگاه تو چه می ماند؟

فقط یک زن که روز و شب برایت شعر می خواند

 

فقط یک زن که مدتهاست تنها عاشق شهر است

فقط یک زن که خود را سهم دستان تو می داند

 

و این زن خوب می داند چگونه با نگاه خود

تمام شهر را ـ جز تو ـ به هر سازی برقصاند

 

و می داند چه آسان می تواند هر زمان،هر جا

دل مردان سنگی را به لبخندی بلرزاند

 

نگاهش گرم،دستش گرم،قلبش گرم،چشمانش

چگونه باید اینها را به چشمانت بفهماند؟

 

تو را می خواهد و هرگز نمی خواهد که عکست را

به دیوار و در دنیای بی روحش بچسباند

*****

غروب و کوچه ای خلوت،زنی با یک غزل در دست

که بین ماندن و رفتن بلاتکلیف می ماند...

شعری از وبلاگhttp://roshi.blogfa.com/



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  13:19 در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388

 

  ()

از شقاوت تا شهادت

یک اسلحه فاصله است

مهم این است کجای اسلحه ایستاده باشی.

مدت فروانی است که نتوانستم  به این سرای اندیشه ام سری بزنم و با دوستان سلام علیکی داشته باشم، تا اینکه فرصتی شد و اومدم بگم که سلام همه دوستان و رفیقان همراهم.

همیشه فاصله هست

دچار باید بود

دچار یعنی عاشق.

                                                                        تا درودی دیگر بدرود.....

 



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  12:58 در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388

 

داستان  ()

 

حتما این داستان رو بخونید

 

 

      تله موش!

 

      

      موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه

      دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي

      مشغول باز كردن بسته بود.

      موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

      اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب

      مزرعه يك تله موش خريده بود.

      موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد . او به

      هركسي كه مي رسيد، مي گفت: « توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك

      تله موش خريده است . . . »

      مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش، برايت

      متأسفم، از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله

      موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

      ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي

      توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من

      ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

      موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم

      با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي

      تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن

      شد.

      سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر

      روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

      در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه

      دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود،

      ببيند.

      او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود ، بلكه يك

      مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد

      ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با

      شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد

      او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي

      كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود گفت

      : « براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست »

      مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد

      بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

      اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت

      و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد،

      ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

      روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح

      ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود

      در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين،

      مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و

      نزديك تدارك ببيند.

      حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر ميكرد

      كه كاري به كار تله موش نداشتند!

      نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو

      ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

 



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  19:37 در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

 

خدا  ()

*از يك افسانه عاميانه برزيلي*

گفتگو با خدا

 

خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور

 كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و

 يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب،

 خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ...همه و همه را مي ديدم.

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است .نگاه كردم، همه سخت ترين

 روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، درد ها،بيچارگي ها.

با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري.

 هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم.

 چگونه، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها،

مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت :

« فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود .

در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ،

وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»

 

 



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  11:21 در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

 

حکایت  ()

مرگ همکار!!
 ؟؟؟؟؟؟؟؟

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند

 

که روى آن نوشته شده بود:«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود         

 

درگذشت.                                                                                                

 

شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود

 

دعوت مى‌کنیم.»در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى ازهمکارانشان ناراحت

 

مى‌شدند امّا پس ازمد تى، کنجکاومى‌شدندکه بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در

 

اداره شده بوده چه کسی بوده است.این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠

 

به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت.

 

همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره

 

بود؟ به هر حال خوب شد که مُرد!»

 

 کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به

 

درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

 

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه

 

مى‌کرد،تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

 

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء

 

خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید.شما تنها کسى

 

هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما

 

تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.                                                             



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  10:55 در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

 

فروهر  ()

از فروهر نماد ايرانيان چه می دانیم:

 

 

ايرانيان يكی از كهن ترين مردمانی هستند كه نمادی بسيار زیبا و شگفت آور و  پر از دانش و فرزانش و خرد برای خود درست كردند.واژه ی فروهر از دو بخش "فر" به چم "پيش" و "وهر" به چم "كشنده و برنده" درست شده است و روی هم به چم (معنی) "پيش برنده" است و يكی از نيروهای چهار گانه ی هستی مشيا (انسان) است.                                                                                                               

 

 

گوشزد: گويش درست آن

 

  (( Farvahar ))

 

است و نه

 

Foroohar

 

 در باور ايرانيان باستان يا زرتشتيان، هستی از چهار گوهر ساخته شده كه به هم پيوسته اند و از پرتوهای

 

 آنها بر يكديگر پويندگی و بالندگی از هر كس سرچشمه می گيرد.اين چهار بخش بدين شمارند: تن، جان، روان و فروهر. تن و جان از آن جهان زمينی هستند ولی روان و فروهر از آن جهان مينوی سرشت مشيا (انسان) هستند.اين نشان در زمان هخامنشيان، برگرفته از انديشه ی بنيادی دين پاك اشو زرتشت و برخی از نمادهای  انديشه ی ديگران به ويژه آيين پر راز مهر ايراني، ساخته شد و نماد مردمی ايرانيان شد. هر يك از اندام های نگاره ی فروهر، گويای اندريافته ای در انديشه ی نياكان ما دارد، كه در اينجا چكيده ای بسیار کوتاه از آن را بازگو می كنيم:

 

                                                                      

 

 

چهره ی سالخورده و درخشان و سامان فروهر: ياد آوری الگوي به كار گيري آزمودگی پيران جهان ديده، دانا، رسا و خردمند است و درخشان و سامان بودن چهره ی او  پاكی و آراستگی را گوشزد می كند.دست راست فروهر هم رو به جلو و هم به بالا است: رو به جلو بودن دست آرمان مشيا (انسان) را ياد آوری می كند كه همواره به سوی پيشرفت و بالندگی باشد. راست بودن دست نشان راستی و آشتی جو بودن او در پيشرفت است. افراشته به بالا بودن دست نشان ستايش به درگاه اهورامزدای یکتا همزمان 

 با پيشرفت است.

 

چنبره(حلقه ی) در دست چپ فروهر: نشان پيمان سپند(مقدس) مشيا با اهورامزدا در پيوستن به اشويی  است. چپ بودن دست نشان شيفته بودن دل و جان به اهورامزدا است، چون دست چپ به دل نزديكتر است. اين نماد امروزه بگونه ی انگشتر پيوند(حلقه ی ازدواج) در همه ی جهان بكار میرود..زن و شوهر نيز با دادن انگشتر پيوند در دست چپ، پيمانی سپند را با يكديگر می بندند كه هميشه به يكديگر زنهار دار (وفادار) باشند.

 

بال های فروهر: بال های گشاده ی فروهر در سه اشكوب (طبقه) فراگيري پندار نيك = هومت، گفتار نيك =

 

 هوخت و كردار نيك = هورشت را به او سپارش (سفارش) و ياد آوري مي كند و نشان وارستگی مشيا از

 

 گرايش های ناهنجار است، تا او به ياری آن، نيروی پرواز مينوي گرفته و به درجه ی رسايی و والا  و سرانجام  به‌ اهورامزدا برسد.

 

براستی چه زيبا گفت آن پيامبر و آموزگار بزرگ اشو زرتشت، چون تنها با بكار بستن همين پندار، گفتار و كردار نيك  جهانی پر از آرامش و آشتی خواهيم داشت.

 

چنبره ی (حلقه ی) پيرامون كمر فروهر: در اين نشان فرزانش ژرف و كهن زرتشتي ايرانی نهفته است كه ياد آور نماد بی پايانی روزگار يا چنبره ي (حلقه ی) روزگار است و برگشت كردار مشيا به خود او است،  به ديگر سخن دوزخ و بهشت در همين جهان است و هرچه بكنيم به خودمان برمی گردد و تنها پس از مرگ،

  این كردار ما است که روان مان را در جهان مينوي شاد يا اندوهگين  خواهد كرد. در آيين پاك زرتشت بهشت برين يا دوزخ سوزان نويد داده نشده است.دو رشته ی آويخته در پايين يكي به سوي راست و ديگري به سوي چپ: رشته ی سوي راست نشان سپنته

 

 مينو = منش پاك و رشته ی چپ نشان انگره مينو = انديشه پليد است. باز در اين نشان فرزانش ژرف و كهن زرتشتي ايرانی را می بينيم كه می گويد در مشيا (انسان) دو نيروی اهورايي و اهريمني هست و او با كوچكترين گرايشي به سوي نيروي اهريمني،نابود خواهد شد.به ديگر سخن،خوبی و بدی در درون مشيا هستی دارد و اين اوست كه با پندار، گفتار و كردار نيك به منش پاك خواهد رسيد. در فرزانش زرتشتي اهريمن (شيطان) هستی جداگانه ای نيست كه همواره در کمین باشد كه مشيا (انسان) را گول بزند و او را  از راه راست كژ كند، ونكه (بلكه) اين نيروی اهريمنی، در درون او جای دارد و اين اوست كه با پشت سر گذاشتن اين نيرو و رسايی(تكامل) توانا خواهد شد كه به اهورامزدا نزديك شود.اين نارسايی مشيا(انسان)  است كه هر لغزشی را گردن كسی می اندازد، و آفريدن هستي به نام شيطان، سستی او در برابر دشواری ها و سختی ها است.دامن فروهر رو به پايين در سه اشكوب (طبقه): نشان بد انديشی =  دُژمت، بد گفتاری = دُژوخت و بد كرداری = دُژورشت است و  ياد آوری می كند كه هر كسی باید با زير پا گذاشتن انديشه، گفتار و كردار  ناپاك، كينه، رشك، آز و بدی را از خود دور سازد. در پايان به اميد روزی كه مردم با دوری از پی ورزی (تعصب) دوباره بيدار شوند و ريشه های زيبا و ژرف خود را باز شناسند.



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  10:47 در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

 

حکایت  ()

حكايتی از پائولوكوئيلو: 

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم.اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم...

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:

سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد.

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد،

 سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد.

 

آنها خالص ترين الماس ها بودند...    

 



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  10:22 در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

 

هنر  ()

  هنر آفرینش انسان است. به توان ، اثر و کاری که از تصور و  آفرینش انسان شکل یافته است، هنر می گویند. امر هنری الزاما با زیبایی همراه نیست یا زیبایی  شناسی یکتایی ندارد ولی همواره با خلاقیت انسان همراه است.

واژه شناسی:

واژهٔ هنر در زبان سانسکریت، ترکیبی از دو کلمه سو به معنی نیک و نر یا نره به معنای زن و مرد است. در زبان اوستایی سین به ها تبدیل شده و واژه هونر ایجاد گشته است که در زبان پهلوی یا فارسی میانه به شکل امروزی (هنر) درآمده است که به معنای انسان کامل و فرزانه است.

در ادبیات ایران در دوره اسلامی این معنا دوباره دگرگون شد، و هنر به معنای کمال، فضیلت، هوشیاری، فضل، تقوی، دانش و کیاست و... به کار رفت، که دارای بار معنایی عام بود:

  • به دشمن نمایم هنر هرچه هست/ز مردی و پیروزی و زور دست (فردوسی)

 

هنرهای زیبا:

مجموعه هنرهای زیبا به ۷ دسته تقسیم می‌شوند:

1.      - موسیقی

 

2.      - هنرهای دستی مانند مجسمه سازی، شیشه گری، و ...

 

3.      - هنرهای ترسیمی شامل نقاشی، خطاطی، و...

 

4.      - ادبیات شامل شعر و داستان، نمایشنامه ، فیلمنامه و نثر

 

5.      - معماری

 

در قسمت های بعدی به بررسی این هنر ها پرداخته می شود.

 

6.      - رقص و حرکات نمایشی

 

7.      - هنرهای نمایشی شامل سینما، تئاتر، و ...

وجوه مشترک آثار هنری عبارت‌اند از:

  • تخیل به عنوان مهم‌ترین عامل در شکل‌گیری اثر هنری است

 

  • همه آثار هنری از عاطفه و احساس هنرمند سرچشمه می‌گیرند نه از تفکر منطقی و عقلانی او

 

  • چند‌معنایی بودن و منشور‌مانندی، وجه اشتراک سوم تمام آثار هنری است.

این جنبه از خصایص آثار هنری، در واقع از دو ویژگی قبلی که برشمردیم، نتیجه می‌شود. بدین معنی که هر پدیده‌ای که عنصر اصلی سازنده آن تخیل و عاطفه باشد، بی شک نمی‌تواند معنایی منجمد و تک بعدی داشته باشد. از این روست که هر کس در برابر آثار هنری می‌ایستد، دریافت و استنباط خاصی دارد.

هنرهای سنتی:

هنرهای سنتی،هنرها و صنایع ظریفه‌ای هستند که در طول سده‌های متمادی با حفظ ریشه‌ها و سنت‌های خود رشد کرده مراحل شکل‌گیری خود را گذرانده یا می‌گذرانند.

هنرهای سنتی ایران را به ۵ دسته عمده تقسیم می‌کنند:

  • ۱.شعر و ادبیات

 

 

 

 

  • ۵.صنایع مستظرفه(که بجز ۴ دسته بالا همه آثار هنری را شامل می‌شود)

 



 

  |  نوشته شده توسط  حامد ساعت  15:41 در تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

 

..::لينک باکس سايت آموزش ايرانيان::..

 

 

 

 
منوي وبلاگ
 
مديران
 
آرشيو ماهانه
 
آرشيو موضوعي
 
ترجمه قالب بلاگفا
     
    

سايت اموزش ايرانيان
قالبهاي وبلاگ
آموزش وبلاگنويسي و ساخت لينکدوني
آشنايي با سرويس هاي خدمات دهنده
کدهاي جاوا
با کاروان شعر و موسيقي

 
  Designer :mohsen

کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد
All Rights Reserved 2006 © by
30nama3000
This Themplate Designed By
mohsen

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

khafankade

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد